زندم

نفس ها جاری است

آینه روبرو بخار گرفته

اما

چه میگذرد بر من؟


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٩ توسط الماسک

این روزها

           خوب کلن خیلی کمتر تلویزیون میبینم

 اما  برام جالبه بعضی نکته ها

توی این سریال های شب عیدی، تنها شباهتی که با دنیای بیرون از این جعبه سیاه میدیدم

  ضخامت ابروهای هنرپیشه های پسر زحمت کش بود

نه جدا؟

چرا هنرپیشه های مرد میتونن با هر تیپی که خواستن در سریال های تلویزیونی ظاهر بشن اما خانمها حتی اگه نقش قر.تی ترین دختر ایرونیم بخوان بازی کنن دراین جعبه سیاه حتما مانتوهاشون باید ٣/١ تحتانی ساق پا رو بپوشونه

و خدای نکرده اگه غیر از مقنعه حجابی داشته باشن،اونهم یه شال بی ریخته که بیشتر شبیه چادر شبه تیکه پاره شده میمونه که به طرق مختلف دور سرشون پیچونده شده

  نه جدا!!!
اینطوری نیست؟

................

اصلا به اینش کار ندارم که چقدر تصویر تلویزیون به حقیقت نزدیکه؟

فقط میخوام بدونم اونجایی که فتوا در مورد حجاب خانومها هست ،احیانا در موردضخامت ابروی آقایون ،نکته ای ،تبصره ای ،ماده ای نداره؟

................

هدف اول:٠%

هدف دوم:٣%


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٩ توسط الماسک

این پست را در منتها علیه غضب مینویسم

از این اشکها متنفرم

   از ریختن بی موقعشون

   درست همون لحظه که سعی میکنی خودت رو خیلی خوب و خوش حال نشون بدی و

یه طوری نقش بازی کنی که هیش کی نفهمه چه خبره

    بی دعوت

   یهو میبینی راه میفتن از اون بالا

آبروتو میبرن

.....................................

هدف اول:_١%

هدف دوم:٠%


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٩ توسط الماسک

من که شخصیتا بهاری نیستم

     ولی اگه بودم

لا مصب این اعتدال بهاری

با این خاک یه کاری کرده

که اگه یکم حوریا رو بی خیال میشدی

دیگه انگیزه ای نمیموند

  واسه استبعاد از گناه!!!!!


نوشته شده در تاريخ شنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٩ توسط الماسک

چه روز خوبی بود امروز

صبح:

 دیدار یه دوست خیییییییییییییییییییییلی صمیمی

عصر:

دیدار یه دوست خانوادگی خیییییییییییییلی قدیمی

......................

میدونی دیدن دوست های قدیمی بعد چندین سال از خیلی جنبه ها جالبه

مثلا امروز دوستامون میگفتن:

(نخند سید!!!)

واااااااای ماشالله الماسک جون

این دختر از بچگیش خیلی ماه بود

بی آزار بی سروصدا

چقدر مهربون

با هوش

وای ............ خانوم(خطاب به مامان بنده!)

من همیشه آرزوم بود به جای این سه تا پسر یه دختر مثل الماسک شما داشتم

(در دل الماسک کیک کاکائویی قاچ میشود)

............................................

لحظاتی بعد:

حالا  یکی به من بگه:::

بابا دختر نمیشه یکی یه حرفی بزنه تو اینقدر تحلیل نکنی،فکرنکنی،مقایسه نکنی؟

فقط حرف و گوش بدی

راستش بعد رفتم دوباره تو فکر

تو فکر اینکه من واقعا چقدر عوض شدم

آیا الانم کسی در مورد من اینطور قضاوت میکنه؟

اصلا نکنه من بد شدم؟خنگ شدم؟ با آزار شدم؟

.................

خلاصه که یه تعریفم به ما آسان نیامد!!!!

.............................

ولی کل دیدن دوست های خیلی خیلی قدیمی خیلی جالبه

اونم بعد از سالها

من که کلا تجربه اینجوری کم داشتم.

هدف اول»٠%

هدف دوم:١%

الان سینوهه پیام میذاره که قضاوت انسانها در دست های پرتوان آنهاست!!!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٩ توسط الماسک

ببین من نفهم

   کلا خیلی چیزای پیچیده رو نمیفهمم

                ولی بعضی چیزا خیلی هم پیچیده نیستنا!!!

اما من بازم نمی فهمم

تو تفسیر کن:

عیده ............

           شلوغه..............

                خیلی شلوغه ...............

                       جای پارک نیس هیج جا

جای پارک تو پارک ممنوع هم پبدا نمیشه

بعد یهو

   در اوج ناامیدی

یه جای پارک پبدا میکنی

   و فرخنده دلانه

ماشینو پارک میکنی

البته میفهمی که پارک ممنوعه

اما از سر خیابون ماشین گذاشتن

و کارتوهم ده دقیقه بیشتر طول  نمیکشه

ماشینو میذاری

ده دقیفه بعد که برمیگردی

برگه جریمه رو شیشته

با خودت میگی خوب حقته

تا این جاش درس

ولی وقتی ماشینهای پشتی و جلوییتو نگاه میکنی

میبینی ماشین هیش کدوم از مسافرای نوروزی

(حتی اونایی که سر پیچ پارک کردن)

جریمه نشده

و فقط ماشین تو که پلاکش مال همین شهره جریمه شده

تو هم نفهمیدی

    یا فقط من اینقدر نفهمم

.........................................................................

اینم اضافه میکنم یه کیسه نفهمیده هام از این شهر

تا ببینم کی سرریز میشه.

هدف اول:٠%

هدف دوم:٢%


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٩ توسط الماسک

برای تو که عاشق بهاری

   امروز

     اولین بارون بهاری بود

    برای منم

    یه خاطره از اولین بارون پاییزی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٩ توسط الماسک

پارسال که با آش رشته شروع شد

            زندگیم آش شله قلم کار از آب دراومد

  امسال که با آلبالو پلو شروع شد

 خدا میدونه چی از آب در میاد

...................

(حذف شد)

...........................................

البته آشپز هر دوتاش یکی بود


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٩ توسط الماسک
درباره وبلاگ
طب میخوانم و قرار است طبابت کنم ............اولی را مطمئنم .......................دومی را نه
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



Blog Skin